بعضی ها با خودشون چی فكر كردن این داستان رو نوشتن !؟؟؟ لطفا نظرتون رو درباره این داستان بگید
تو عاشق نبودی !

پریا آنقدر گرم صحبت کردن با شاهین بود که اصلاً به موتور سیکلتی که ایستاده بود و به آنها خیره شده بود، توجه ای نکرد و به راه خود ادامه داد صاحب موتور با استفاده از کلاه ایمنی چهره اش را مخفی کرده بود، پریا تا مقصدی را با شاهین همقدم شده بود وقتی با هم خداحافظی کردند پریا شاد و خندان بطرف منزلش گام برداشت، او به خوبی می دانست برادرش چقدر بدبین و شکاک است و اگر از موضوع دوستی خواهرش با شاهین با خبر شود بی نهایت عصبانی و خشمگین می شود و چقدر به اینگونه مسائل خواهرش حساس است، بعد از دقایقی پریا زنگ خانه را فشرد و مادرش خیلی زود در را برای دخترش گشود، پریا پا به داخل اتاقش گذاشت و بعد از تعویض لباسش روی تختخواب دراز کشید تا شاید خواب به چشمهایش راه پیدا کند، طولی نکشید که در اتاقش با صدای عجیبی از هم گشوده شد و پریا چهرۀ غضباک برادرش (پژمان) را که چشمهایش به دو کاسه خون تبدیل شده بود و از سر عصبانیت دندانهایش را به هم می فشرد، از دید گذراند، اتفاقی که نباید می افتاد بلاخره رخ داده بود پژمان به دوستی پریا و شاهین پی برده بود، صاحب موتور سیکلت که رفیق پژمان بود به او خبر داد خواهرش با شاهین در حال صحبت با هم بودند ! پژمان مهلت هیچ صحبتی را به پریا نداد سیلی محکمی را به گونه اش نواخت که باعث شد از گوشۀ لبش خون جاری شود، پریا که هنوز به علت رفتار خشونت آمیز برادرش پی نبرده بود هاج و واج به او خیره شد، پژمان خیلی زود لب گشود: « دختر بی شعور… حالا کارت به جایی رسیده که با شاهین آشغال همکلام میشی… حالا بلایی به سرت میارم که جواب سلام هیچ سگی رو نتونی بدی… » پژمان بار دیگر دستش را در هوا رها کرد و بر روی صورت خواهرش فرود آورد سیلی دوم آنقدر سوزناک بود که آثار دست پنجۀ پژمان بر روی گونۀ پریا نمایان شد، پژمان با مشت و لگد تا قدرت داشت خواهرش را کتک زد شاید اگر مادرش مانعش نمی شد از کتک زدن به خواهرش امتناع نمی کرد، پژمان نفس نفس زنان به خواهرش خیره شد، پریا گوشه ای از اتاق کز کرده بود و آرام و بی صدا اشک می ریخت، پژمان صبر کردن را جایز ندید و یکراست به سراغ شاهین رفت تا حقش را کف دستش بگذارد، او از عصبانیت با تمام قدرت دست خود را مشت کرده بود و بدون مکث به راه خودش ادامه داد، تا اینکه یکی از پسرهای ولگرد اطراف آن کوچه سراسیمه به سراغ شاهین رفت و به او خبر داد:  « قضیه لو رفته… پژمان فهمیده تو با خواهرش دوست بودی و همین الان با عصبانیت داره به سراغت میاد… بهتره بزنی به چاک… » شاهین به شدت ترسیده بود او به خوبی می دانست اگر پژمان او را ببیند ممکن است خونش را بریزد، ترجیح داد هر چه زودتر از تهران خارج شود او توانست با کلک و حیلۀ فراوان با اتوبوسی به مقصد شیراز حرکت کند، آن شب و شبهای دیگر هم گذشت بدون اینکه پریا هیچ خبری از شاهین داشته باشد، برایش مهم نبود که برادرش تا حد مرگ او را کتک زد و باعث شد تا مدتها او را در اتاقش حبس کند، مهم نبود، پدر و مادرش دیگر مثل گذشته به او اعتماد نداشتند، مهم نبود که دوست و آشنا با کنایه و طعنه با او صحبت می کردند و به حماقتش می خندیدند، بلکه مهم این بود که دوستی با شاهین باعث شد خیلی راحت غرور و احساساتش در برابرش لگدمال شود او قلبش شکسته شده بود…




طبقه بندی: داستان کوتاه،
برچسب ها: داستانك، داستان كوتاه و پند آموز، تو عاشق نبودی !،

تاریخ : چهارشنبه 10 مهر 1392 | 06:21 ب.ظ | نویسنده : آوا | نظرات
بابات كجاست؟

پسر روستایی واگن پر از ذرت خود را در جاده سرنگون کرد. کشاورزی که در آن نزدیکی زندگی می کرد ، آمده بود تا ببیند چه اتفاقی افتاده. او با صدای بلند گفت : آهای پسر ، ناراحتی هایت را فراموش کن و به خانه ما بیا و شام را با ما صرف کن. بعد من کمک می کنم که واگن را راست کنی.

پسر جواب داد: شما خیلی لطف دارید ، ولی فکر نمی کنم بابام بخواهد من این کار را بکنم.
کشاورز با اصرار گفت : آه بیا برویم پسرم.
بالاخره پسر موافقت کرد و گفت: بسیار خوب ، باشد ، ولی بابام دوست ندارد.
بعد از شام صمیمانه ، پسر از میزبانش تشکر کرد و گفت : حالا حالم خیلی بهتر شده ، اما می دانم بابام واقعا عصبانی خواهد شد.
همسایه گفت : من فکر نمی کنم ، راستی بابات کجاست؟
"
او زیر واگن است
."




طبقه بندی: داستان کوتاه،
برچسب ها: بابات كجاست؟، داستانك، داستان های زیبا و كوتاه،

تاریخ : سه شنبه 12 شهریور 1392 | 04:33 ب.ظ | نویسنده : آوا | نظرات
اعتصاب !
سه تا زن انگلیسی ، فرانسوی و ایرانی با هم قرار میزارن كه اعتصاب كنن و دیگه كارای خونه رو نكنن تا شوهراشون ادب بشن و بعد از یك هفته نتیجه كارو بهم بگن
.

زن فرانسوی گفت:
به شوهرم گفتم كه من دیگه خسته شدم بنابراین نه نظافت منزل، نه آشپزی، نه  اتو و نه … خلاصه از اینجور كارا دیگه بریدم. خودت یه فكری بكن من كه دیگه نیستم یعنی بریدم! روز بعد خبری نشد ، روز بعدش هم همینطور . روز سوم اوضاع عوض شد، شوهرم صبحانه را درست كرده بود و اورد تو رختحواب من  هم هنوز خواب بودم ، وقتی بیدار شدم رفته بود .

زن انگلیسی گفت:
من هم مثل فرانسوی همونا را گفتم و رفتم كنار. روز اول و دوم خبری نشد ولی روز سوم دیدم شوهرم لیست خرید و كاملا تهیه كرده بود ، خونه رو تمیز كرد و گفت كاری نداری عزیزم منو بوسید و رفت.

زن ایرانی گفت :
من هم عین شما همونا رو به شوهرم گفتم
اما روز اول چیزی ندیدم
روز دوم هم چیزی ندیدم
روز سوم هم چیزی ندیدم
شكر خدا روز چهارم یه كمی تونستم با چشم چپم ببینم.



طبقه بندی: داستان کوتاه،
برچسب ها: داستان كوتاه، داستانك، اعتصاب !،

تاریخ : دوشنبه 4 شهریور 1392 | 01:15 ب.ظ | نویسنده : آوا | نظرات
پسر به دختر :
پدرمن پیره و 92 سالشه و به همین زودی ها می میره و من پولدار میشم !
 همسر من میشی ؟
دختر : نه !
چند روز بعد پسر فهمید اون دختره شده مادر جدیدش.

نتیجه اخلاقی : هیچ وقت ایده هاتون رو به یک زن نگید !



طبقه بندی: داستان کوتاه،
برچسب ها: داستانك، همسر من میشی ؟،

تاریخ : شنبه 2 شهریور 1392 | 06:20 ب.ظ | نویسنده : آوا | نظرات
درس زندگی

یکی از مریدان حسن بصری ؛ عارف بزرگ ؛ در بستر مرگ استاد از او پرسید : "مولای من! استاد شما که بود ؟ "

حسن بصری پاسخ داد : ..."صدها استاد داشته ام و نام بردنشان ماه ها و سال ها طول می کشد و باز هم شاید برخی را از قلم بیندازم .

 "کدام استاد تاثیر بیشتری بر شما گذاشته است ؟

 حسن کمی اندیشید و بعد گفت :


ادامه داستان...

طبقه بندی: داستان کوتاه،
برچسب ها: داستانهای كوتاه و عبرت آموز، داستانك،

تاریخ : جمعه 31 خرداد 1392 | 01:08 ب.ظ | نویسنده : آوا | نظرات
مردی که چهار زن داشت ...

روزی روزگاری تاجر ثروتمندی بود كه 4 زن داشت.
زن چهارم را از همه بیشتر دوست داشت و او را مدام با خریدن جواهرات گران قیمت و غذاهای خوشمزه خوشحال می‌كرد. بسیار مراقبش بود و بهترین چیزها را به او می‌داد.‌‌..

باقى داستان در ادامه مطلب 

ادامه مطلب

طبقه بندی: داستان کوتاه،
برچسب ها: داستانك، داستان كوتاه، داستانهاى عبرت آموز،

تاریخ : سه شنبه 21 خرداد 1392 | 10:41 ب.ظ | نویسنده : آوا | نظرات

  • قالب بلاگ اسکای | اس ام اس دون | ریه
  • 
    شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Mobile Traffic | سایت سوالات