تبلیغات
♥ آوا Ava ♥ - مطالب داستان کوتاه
کسری انوشیروان از بزرگمهر خشمگین شد و دستور داد در سیاهچال به زنجیرش کنند
چند روزی از این ماجرا گذشت ، کسری افرادی را فرستاد تا از حال بزرگمهر برایش خبر ببرند.
آنان دیدن بزرگمهر قوی و شادمان است و از او سوال پرسیدند که چرا در این حال اینچنین آسوده هستی
بزرگمهر گفت : معجونی ساخته ام از 6 جزء و بکار می برم، به این دلیل است که مرا اینگونه نیکو می بینید
گفتند : آن معجون را به ما هم بگو تا در زمان گرفتاری استفاده کنیم
بزرگمهر گفت :
1 . اعتماد به خدای عزوجل است
2 . آنچه مقدر است بودنی است
3 . شکیبایی برای گرفتار بهترین چیز است
4 . صبر نکنم چه کنم
5 . شاید حالتی سخت تر از این رخ دهد
6 . از این ساعت تا ساعت بعد امید گشایش است
زمانی که سخنان بزرگمهر را به کسری رساندند بزرگمهر را آزاد کرد و او را گرامی داشت



طبقه بندی: داستان کوتاه،
برچسب ها: داستانک، داستان کوتاه معجون،

تاریخ : یکشنبه 23 اسفند 1394 | 05:55 ب.ظ | نویسنده : آوا | نظرات

داستان کوتاه در انتظار مرگ

حالش خیلی عجیب بود

فهمیدم با بقیه فرق میکنه

گفت : یه سوال دارم که خیلی جوابش برام مهمه

گفتم :چشم، اگه جوابشو بدونم، خوشحال میشم بتونم کمکتون کنم

گفت: دارم میمیرم

گفتم: یعنی چی؟

گفت: یعنی دارم میمیرم دیگه

گفتم: دکتر دیگه ای، خارج از کشور؟

گفت: نه همه اتفاق نظر دارن، گفتن خارج هم کاری نمیشه کرد.

گفتم: خدا کریمه، انشالله که بهت سلامتی میده

با تعجب نگاه کرد و گفت: یعنی اگه من بمیرم، خدا کریم نیست؟

فهمیدم آدم فهمیده ایه و نمیشه گولش زد

گفتم: راست میگی، حالا سوالت چیه؟

گفت: من از وقتی فهمیدم دارم میمیرم خیلی ناراحت شدم

از خونه بیرون نمیومدم، کارم شده بود تو اتاق موندن و غصه خوردن،

تا اینکه یه روز به خودم گفتم تا کی منتظر مرگ باشم

خلاصه یه روز صبح از خونه زدم بیرون مثل همه شروع به کار کردم

اما با مردم فرق داشتم، چون من قرار بود برم و انگار این حال منو کسی نداشت

خیلی مهربون شدم

دیگه رفتارای غلط مردم خیلی اذیتم نمیکرد

با خودم میگفتم بذار دلشون خوش باشه که سر من کلاه گذاشتن

آخه من رفتنی ام و اونا انگار نه

سرتونو درد نیارم

من کار میکردم اما حرص نداشتم

بین مردم بودم اما بهشون ظلم نمیکردم و دوستشون داشتم

ماشین عروس که میدیدم از ته دل شاد میشدم و دعا میکردم

گدا که میدیدم از ته دل غصه میخوردم و بدون اینکه حساب کتاب کنم کمک میکردم

مثل پیر مردا برا همه جوونا آرزوی خوشبختی میکردم

الغرض اینکه این ماجرا منو آدم خوبی کرد و ناز و خوردنی شدم

حالا سوالم اینه که من به خاطر مرگ خوب شدم و آیا خدا این خوب شدن و قبول میکنه؟

گفتم: بله، اونجور که یادگرفتم و به نظرم میرسه آدما تا دم رفتن خوب شدنشون واسه خدا عزیزه

آرام آرام خدا حافظی کرد و تشکر

داشت میرفت

گفتم: راستی نگفتی چقدر وقت داری؟

گفت: معلوم نیست بین یک روز تا چند هزار روز!!!

یه چرتکه انداختم دیدم منم تقریبا همین قدرا وقت دارم.

با تعجب گفتم: مگه بیماریت چیه؟

گفت: بیمار نیستم!

هم کفرم داشت در میومد و هم ازتعجب داشتم شاخ دار میشدم گفتم: پس چی؟

گفت: فهمیدم مردنیم

رفتم دکتر گفتم: میتونید کاری کنید که نمیرم

گفتن: نه ، گفتم: خارج چی؟ و باز گفتند : نه!

خلاصه ما رفتنی هستیم

کی ش فرقی داره مگه؟

باز خندید و رفت و دل منو با خودش برد.




طبقه بندی: داستان کوتاه،
برچسب ها: داستان کوتاه در انتظار مرگ، رمان، شعر، نکته ادبی، داستانک،

تاریخ : پنجشنبه 9 بهمن 1393 | 02:20 ب.ظ | نویسنده : آوا | نظرات
یک سخنران مشهور سمینارش را با در دست گرفتن بیست دلار اسکناس شروع کرد.

او پرسید: “چه کسی این بیست دلار را می‌خواهد؟”

دست‌ها بالا رفت. او گفت: “من این بیست دلار را به یکی از شما می‌دهم. اما اول اجازه دهید کاری انجام دهم.”
او اسکناس‌ها را مچاله کرد و پرسید: “چه کسی هنوز این‌ها را می‌خواهد؟”
باز هم دست‌ها بالا بودند.

او جواب داد: “خُب، اگر این کار را کنم چه؟”
او پول‌ها را روی زمین انداخت و با کفش‌هایش آنها را لگد کرد، بعد آنها را برداشت و گفت: “مچاله و کثیف هستند حالا چه کسی آنها را می‌خواهد؟”
بازهم دست‌ها بالا بودند!

سپس گفت:
“هیچ اهمیتی ندارد که من با پول‌ها چه کردم، شما هنوز هم آن‌ها را می‌خواستید. چون ارزشش کم نشد و هنوز هم بیست دلار می‌ارزید."
اوقات زیادی ما در زندگی رها می‌شویم، مچاله می‌شویم، و با تصمیم‌هایی که می‌گیریم و حوادثی که به سراغ ما می‌آیند آلوده می‌شویم.
و ما فکر می‌کنیم که بی‌ارزش شده‌ایم!

اما هیچ اهمیتی ندارد که چه چیزی اتفاق افتاده یا چه چیزی اتفاق خواهد افتاد…
شما هرگز ارزش خود را از دست نمی‌دهید.
شما هنوز برای کسانی که شما را دوست دارند بسیار ارزشمند هستید...
ارزش ما در شکست یا پیروزی نیست…

ارزش ما در این جمله است که: “ما که هستیم؟”
من پاسخ این پرسش را می‌دانم!!
هیچ وقت فراموش نکنید که شما استثنایی هستید…



طبقه بندی: داستان کوتاه،
برچسب ها: شما استثنایی هستید…، داستانک، داستان کوتاه، داستانهای پند آموز،

تاریخ : سه شنبه 14 مرداد 1393 | 07:56 ب.ظ | نویسنده : آوا | نظرات
"سنجش عشق"

سنجش عشق
زن ومرد جوانی به تازگی ازدواج کرده ویک زندگی عاشقانه ای را در کنار یکدیگر سپری میکردند تا حدی که همه با حسرت از کنارشان رد میشدند!
زن جوان شاعر توانایی در عصر خود بود ومرد هم با همان سن کم وجوانیش
به کار کشاورزی و دام پروری مشغول بود.
بله! آنها حرفه شان بهم نمیامد ولی عشق هردویشان یک زندگی عالی و بدون دغدغه را برایشان کامل میکرد!!!
روزی مرد بعداز انجام کار وبازگشت به خانه به همسرش گفت:میخواهم حرفی را بتو میگویم زن جوان چشمهایش گرد شد وبا تعجب پرسید:چه چیزی میخواهی به من بگویی؟؟؟
مرد گفت:اگر مرا دوست داری باید تمام شعرهایت را که برروی کاغذ تا الان نوشته ای پاره کنی!؟
ممکن است ناراحتت کند اما اگر مرا دوست داری باید به حرفم گوش کنی. زن که انتظار همچین حرفی را نداشت از تعجب دهانش باز ماند وگفت:عزیزم،من تورا دوست دارم اما بعد ازتو شعرهایم را دوست خواهم داشت.مرد گفت:نه، این تنها شرط من است،یا من وزندگیت یا شعرهایت!!؟
زن در حالی که زندگیش را دوست داشت شعرهایش را دوست میداشت بالاخره بعد از چند ماه وچند روز همسرش را صدا زد وگفت:من اگر زندگیم را نداشته باشم دنیا را هم نخواهم داشت؛ولی اگر شعرهایم را نداشته باشم زندگی ام را دارم ودنیاهم مال من است وناگهان جلوی چشمان همسرش تمام شعر هایی که در مدت عمرش زحمت کشیده بود را پاره کرد،مرد بعد از مکث کوتاهی لبخند محبت امیز به همسرش زد وگفت:عزیزم؛ بگیر،این شعر هایت است که من از انها کپی گرفته بودم،تو شعر هایت را بخاطر من رها کردی اما من نمیگذارم همسرم شعرهایی که خودش میگوید ومن ازان ها لذت می برم را نابود کند؛با این کارم فقط میخواستم ببینم که چقدر من وزندگیت را دوست داری!!؟؟!




طبقه بندی: داستان کوتاه،
برچسب ها: سنجش عشق، داستان کوتاه،

تاریخ : یکشنبه 7 اردیبهشت 1393 | 12:52 ب.ظ | نویسنده : آوا | نظرات

ادعای خدایی (داستانک)

فرعون پادشاه مصر ادعای خدایی میکرد.

روزی مردی نزد او آمد و در حضور همه خوشه انگوری به او داد و گفت: اگر تو خدا هستی پس این خوشه را

تبدیل به طلا کن.

فرعون یک روز از او فرصت گرفت. شب هنگام در این اندیشه بود که چه چاره ای بیندیشد و همچنان عاجز

مانده بود که ناگهان کسی درب خوابگاهش را به صدا در آورد.

فرعون پرسید کیستی؟ ناگهان دید که شیطان وارد شد.

شیطان گفت: خاک بر سر خدایی که نمیداند پشت در کیست. سپس وردی بر خوشه انگور خواند و خوشه

انگور طلا شد!

بعد خطاب به فرعون گفت: من با این همه توانایی لیاقت بندگی خدا را نداشتم آنوقت تو با این همه حقارت

ادعای خدایی می کنی؟

 

پس شیطان عازم رفتن شد که فرعون گفت: چرا انسان را سجده نکردی تا از درگاه خدا رانده شدی؟

شیطان پاسخ داد: زیرا میدانستم که از نسل او همانند تو به وجود می آید..




طبقه بندی: داستان کوتاه،
برچسب ها: ادعای خدایی (داستانک)، داستان كوتاه و پند آموز،

تاریخ : شنبه 20 مهر 1392 | 09:59 ق.ظ | نویسنده : آوا | نظرات
بعضی ها با خودشون چی فكر كردن این داستان رو نوشتن !؟؟؟ لطفا نظرتون رو درباره این داستان بگید
تو عاشق نبودی !

پریا آنقدر گرم صحبت کردن با شاهین بود که اصلاً به موتور سیکلتی که ایستاده بود و به آنها خیره شده بود، توجه ای نکرد و به راه خود ادامه داد صاحب موتور با استفاده از کلاه ایمنی چهره اش را مخفی کرده بود، پریا تا مقصدی را با شاهین همقدم شده بود وقتی با هم خداحافظی کردند پریا شاد و خندان بطرف منزلش گام برداشت، او به خوبی می دانست برادرش چقدر بدبین و شکاک است و اگر از موضوع دوستی خواهرش با شاهین با خبر شود بی نهایت عصبانی و خشمگین می شود و چقدر به اینگونه مسائل خواهرش حساس است، بعد از دقایقی پریا زنگ خانه را فشرد و مادرش خیلی زود در را برای دخترش گشود، پریا پا به داخل اتاقش گذاشت و بعد از تعویض لباسش روی تختخواب دراز کشید تا شاید خواب به چشمهایش راه پیدا کند، طولی نکشید که در اتاقش با صدای عجیبی از هم گشوده شد و پریا چهرۀ غضباک برادرش (پژمان) را که چشمهایش به دو کاسه خون تبدیل شده بود و از سر عصبانیت دندانهایش را به هم می فشرد، از دید گذراند، اتفاقی که نباید می افتاد بلاخره رخ داده بود پژمان به دوستی پریا و شاهین پی برده بود، صاحب موتور سیکلت که رفیق پژمان بود به او خبر داد خواهرش با شاهین در حال صحبت با هم بودند ! پژمان مهلت هیچ صحبتی را به پریا نداد سیلی محکمی را به گونه اش نواخت که باعث شد از گوشۀ لبش خون جاری شود، پریا که هنوز به علت رفتار خشونت آمیز برادرش پی نبرده بود هاج و واج به او خیره شد، پژمان خیلی زود لب گشود: « دختر بی شعور… حالا کارت به جایی رسیده که با شاهین آشغال همکلام میشی… حالا بلایی به سرت میارم که جواب سلام هیچ سگی رو نتونی بدی… » پژمان بار دیگر دستش را در هوا رها کرد و بر روی صورت خواهرش فرود آورد سیلی دوم آنقدر سوزناک بود که آثار دست پنجۀ پژمان بر روی گونۀ پریا نمایان شد، پژمان با مشت و لگد تا قدرت داشت خواهرش را کتک زد شاید اگر مادرش مانعش نمی شد از کتک زدن به خواهرش امتناع نمی کرد، پژمان نفس نفس زنان به خواهرش خیره شد، پریا گوشه ای از اتاق کز کرده بود و آرام و بی صدا اشک می ریخت، پژمان صبر کردن را جایز ندید و یکراست به سراغ شاهین رفت تا حقش را کف دستش بگذارد، او از عصبانیت با تمام قدرت دست خود را مشت کرده بود و بدون مکث به راه خودش ادامه داد، تا اینکه یکی از پسرهای ولگرد اطراف آن کوچه سراسیمه به سراغ شاهین رفت و به او خبر داد:  « قضیه لو رفته… پژمان فهمیده تو با خواهرش دوست بودی و همین الان با عصبانیت داره به سراغت میاد… بهتره بزنی به چاک… » شاهین به شدت ترسیده بود او به خوبی می دانست اگر پژمان او را ببیند ممکن است خونش را بریزد، ترجیح داد هر چه زودتر از تهران خارج شود او توانست با کلک و حیلۀ فراوان با اتوبوسی به مقصد شیراز حرکت کند، آن شب و شبهای دیگر هم گذشت بدون اینکه پریا هیچ خبری از شاهین داشته باشد، برایش مهم نبود که برادرش تا حد مرگ او را کتک زد و باعث شد تا مدتها او را در اتاقش حبس کند، مهم نبود، پدر و مادرش دیگر مثل گذشته به او اعتماد نداشتند، مهم نبود که دوست و آشنا با کنایه و طعنه با او صحبت می کردند و به حماقتش می خندیدند، بلکه مهم این بود که دوستی با شاهین باعث شد خیلی راحت غرور و احساساتش در برابرش لگدمال شود او قلبش شکسته شده بود…




طبقه بندی: داستان کوتاه،
برچسب ها: داستانك، داستان كوتاه و پند آموز، تو عاشق نبودی !،

تاریخ : چهارشنبه 10 مهر 1392 | 06:21 ب.ظ | نویسنده : آوا | نظرات
جابجایی بسته

یک روز مردی در حال عبور از خیابان کودکی را مشغول جابجایی بسته ای دید که از خود کودک بزرگتر بود،

پس به نزدیکش رفت و گفت: عزیزم بگذار تا کمکت کنم.

مرد وقتی خواست بسته را بردارد دید که حتی حملش برای او مشکل است چه برسد به این بچّه.

کمی که رفتند مرد از کودک پرسید چرا این بسته را حمل می کند؟

کودک در پاسخ گفت: که پدرش از او خواسته است.

مرد پرسید: چرا پدرت خودش این کار را انجام نداد؟ مگر نمی دانست که حمل این بسته برایت چقدر سخت است؟

کودک جواب داد: اتفاقا مادرم هم همین حرف را به پدرم زد ولی او گفت:

"خانم بالاخره یه خری پیدا می شه به این بچّه کمک کنه دیگه!"




طبقه بندی: داستان کوتاه،
برچسب ها: جابجایی بسته (داستانك)، داستان های كوتاه و پند آموز، داستانهای كوتاه و طنز،

تاریخ : پنجشنبه 21 شهریور 1392 | 12:05 ب.ظ | نویسنده : آوا | نظرات
بابات كجاست؟

پسر روستایی واگن پر از ذرت خود را در جاده سرنگون کرد. کشاورزی که در آن نزدیکی زندگی می کرد ، آمده بود تا ببیند چه اتفاقی افتاده. او با صدای بلند گفت : آهای پسر ، ناراحتی هایت را فراموش کن و به خانه ما بیا و شام را با ما صرف کن. بعد من کمک می کنم که واگن را راست کنی.

پسر جواب داد: شما خیلی لطف دارید ، ولی فکر نمی کنم بابام بخواهد من این کار را بکنم.
کشاورز با اصرار گفت : آه بیا برویم پسرم.
بالاخره پسر موافقت کرد و گفت: بسیار خوب ، باشد ، ولی بابام دوست ندارد.
بعد از شام صمیمانه ، پسر از میزبانش تشکر کرد و گفت : حالا حالم خیلی بهتر شده ، اما می دانم بابام واقعا عصبانی خواهد شد.
همسایه گفت : من فکر نمی کنم ، راستی بابات کجاست؟
"
او زیر واگن است
."




طبقه بندی: داستان کوتاه،
برچسب ها: بابات كجاست؟، داستانك، داستان های زیبا و كوتاه،

تاریخ : سه شنبه 12 شهریور 1392 | 04:33 ب.ظ | نویسنده : آوا | نظرات
اعتصاب !
سه تا زن انگلیسی ، فرانسوی و ایرانی با هم قرار میزارن كه اعتصاب كنن و دیگه كارای خونه رو نكنن تا شوهراشون ادب بشن و بعد از یك هفته نتیجه كارو بهم بگن
.

زن فرانسوی گفت:
به شوهرم گفتم كه من دیگه خسته شدم بنابراین نه نظافت منزل، نه آشپزی، نه  اتو و نه … خلاصه از اینجور كارا دیگه بریدم. خودت یه فكری بكن من كه دیگه نیستم یعنی بریدم! روز بعد خبری نشد ، روز بعدش هم همینطور . روز سوم اوضاع عوض شد، شوهرم صبحانه را درست كرده بود و اورد تو رختحواب من  هم هنوز خواب بودم ، وقتی بیدار شدم رفته بود .

زن انگلیسی گفت:
من هم مثل فرانسوی همونا را گفتم و رفتم كنار. روز اول و دوم خبری نشد ولی روز سوم دیدم شوهرم لیست خرید و كاملا تهیه كرده بود ، خونه رو تمیز كرد و گفت كاری نداری عزیزم منو بوسید و رفت.

زن ایرانی گفت :
من هم عین شما همونا رو به شوهرم گفتم
اما روز اول چیزی ندیدم
روز دوم هم چیزی ندیدم
روز سوم هم چیزی ندیدم
شكر خدا روز چهارم یه كمی تونستم با چشم چپم ببینم.



طبقه بندی: داستان کوتاه،
برچسب ها: داستان كوتاه، داستانك، اعتصاب !،

تاریخ : دوشنبه 4 شهریور 1392 | 01:15 ب.ظ | نویسنده : آوا | نظرات
پسر به دختر :
پدرمن پیره و 92 سالشه و به همین زودی ها می میره و من پولدار میشم !
 همسر من میشی ؟
دختر : نه !
چند روز بعد پسر فهمید اون دختره شده مادر جدیدش.

نتیجه اخلاقی : هیچ وقت ایده هاتون رو به یک زن نگید !



طبقه بندی: داستان کوتاه،
برچسب ها: داستانك، همسر من میشی ؟،

تاریخ : شنبه 2 شهریور 1392 | 06:20 ب.ظ | نویسنده : آوا | نظرات
هیچ کس زنده نیست ... همه مردند

دوستی می گفت :
 خیلی سال پیش که دانشجو بودم، بعضی از اساتید عادت به حضور و غیاب داشتند.
تعدادی هم برای محکم کاری دو بار این کار را انجام میدادند، ابتدا و انتهای کلاس ، که مجبور باشی تمام ساعت را سر کلاس بنشینی.
هم رشته ای داشتم که شیفته ی یکی از دختران هم دوره اش بود.
هر وقت این خانم سر کلاس حاضربود، حتی اگر نصف کلاس غایب بودند، جناب مجنون می گفت:
استاد همه حاضرند!
و بالعکس، اگر تنها غایب کلاس این خانم بود و بس، می گفت:
استاد امروز همه غایبند، هیچ کس نیامده!
در اواخر دوران تحصیل ازدواج کردند و دورادور می شنیدم که بسیار خوب و خوش هستند.
امروز خبردار شدم که آگهی ترحیم بانو را با این مضمون چاپ کرده است:
هیچ کس زنده نیست ... همه مردند



طبقه بندی: داستان کوتاه،
برچسب ها: داستانک، هیچ کس زنده نیست ... همه مردند،

تاریخ : پنجشنبه 17 مرداد 1392 | 05:31 ق.ظ | نویسنده : آوا | نظرات
دو دوست برای تفریح به ییلاق های خارج از شهر رفتند. در بین راه بر سر زمان استراحت اختلاف نظر پیدا کردند و یکی از آن ها در اثر عصبانیت بر روی دیگری سیلی محکمی زد.
آن یکی که سیلی خورده بود سخت آزرده شد، اما بدون آن که چیزی بگوید روی شن های کنار رودخانه نوشت: «امروز بهترین دوستم به من سیلی زد.»
سپس راه خود را ادامه دادند و به قسمت عمیق رودخانه رسیدند. آن دوستی که سیلی خورده بود پایش لغزید و نزدیک بود با جریان آب به سمت پرتگاهی خطرناک برود که دوستش او را نجات داد.
وقتی نفسش بالا آمد سنگ تیزی برداشت و به زحمت روی صخره ای نوشت: «امروز بهترین دوستم،جانم را نجات داد.»
دوستش با تعجب پرسید: «چرا آن دفعه روی شن ها نوشتی و این بار روی صخره؟» دیگری لبخند زد و گفت: «وقتی بدی می بینیم باید روی شن ها بنویسیم تا به راحتی با جریان آب شسته شود و وقتی محبتی در حق ما می شود باید روی سنگ سختی حک کنیم تا برای همیشه بماند.»



طبقه بندی: داستان کوتاه،
برچسب ها: داستانک، داستان کوتاه دوست،

تاریخ : چهارشنبه 19 تیر 1392 | 01:48 ب.ظ | نویسنده : آوا | نظرات

تصویر آرامش


پادشاهی جایزه ی بزرگی برای هنرمندی گذاشت كه بتواند به بهترین شكل آرامش را تصویر كند، نقاشان بسیاری آثار

خود را به قصر فرستادند. آن تابلوها تصاویری بودند از جنگل به هنگام غروب، رود های آرام، كودكانی كه در خاك

می دویدند، رنگین كمان در آسمان و قطرات شبنم در گل برگ گل سرخ، پادشاه تمام تابلوها را برسی كرد اما سر انجام

تنها دو اثر را از میان تابلوها انتخاب كرد اولی تصویر دریاچه ی آرامی بود كه كوههای عظیم و آسمانی آبی را

منعكس كرده بود. در جای جایش می توان ابرهای كوچك وسفید را دید،و اگر دقیق نگاه می كردند، در گوشه ی چب

دریاچه، خانه كوچكی قرار داشت، پنجره اش باز بود، دود از دود كش آن برمی خواست، كه نشان می داد شام گرم و

نرمی آماده است.


تصویر دوم هم كوهها را نمایش می داد. اما كوهها نا هموار بود، قله ها تیز و دندانه ای بودند. آسمان بالای كوهها به

طور بی رحمانه ای تاریك بود، و ابرهها آبستن آذرخش، تگرگ و باران سیل آسا بود.

این تابلو هیچ با تابلوهای دیگری كه برای مسابقه فرستاده بودند، هماهنگی نداشت. اما وقتی آدم با دقت به تابلو نگاه می

كرد، بریدگی صخره ای شوم، جوجه ی پرنده ای را می دید. آنجا در میان غرش وحشیانه ی طوفان، جوجه ی

گنجشكی، آرام نشسته بود. پادشاه درباریان را جمع كرد و اعلام كرد برنده جایزه ی بهترین تصویر آرامش، تابلو دوم

است. بعد توضیح داد:


به راستی كه آرامش آن چیزی است كه می گذارد در میان شرایط سخت، آرامش در قلب ما حفظ شود و این معنای واقعیِ آرامش است...



طبقه بندی: داستان کوتاه،
برچسب ها: تصویر آرامش (داستان كوتاه)،

تاریخ : سه شنبه 11 تیر 1392 | 12:59 ب.ظ | نویسنده : آوا | نظرات

تعداد کل صفحات : 2 :: 1 2

  • قالب بلاگ اسکای | اس ام اس دون | ریه
  •