تبلیغات
♥ آوا Ava ♥ - معجون
کسری انوشیروان از بزرگمهر خشمگین شد و دستور داد در سیاهچال به زنجیرش کنند
چند روزی از این ماجرا گذشت ، کسری افرادی را فرستاد تا از حال بزرگمهر برایش خبر ببرند.
آنان دیدن بزرگمهر قوی و شادمان است و از او سوال پرسیدند که چرا در این حال اینچنین آسوده هستی
بزرگمهر گفت : معجونی ساخته ام از 6 جزء و بکار می برم، به این دلیل است که مرا اینگونه نیکو می بینید
گفتند : آن معجون را به ما هم بگو تا در زمان گرفتاری استفاده کنیم
بزرگمهر گفت :
1 . اعتماد به خدای عزوجل است
2 . آنچه مقدر است بودنی است
3 . شکیبایی برای گرفتار بهترین چیز است
4 . صبر نکنم چه کنم
5 . شاید حالتی سخت تر از این رخ دهد
6 . از این ساعت تا ساعت بعد امید گشایش است
زمانی که سخنان بزرگمهر را به کسری رساندند بزرگمهر را آزاد کرد و او را گرامی داشت



طبقه بندی: داستان کوتاه،
برچسب ها: داستانک، داستان کوتاه معجون،

تاریخ : یکشنبه 23 اسفند 1394 | 05:55 ب.ظ | نویسنده : آوا | نظرات

  • قالب بلاگ اسکای | اس ام اس دون | ریه
  •